من و مرد در آینه
  
 
 
دی 1390
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 2 دی 1390
بارون

پیر زن فرانسوی از وقتی نشسته کنارم یه بند داره حرف میزنه. لهجه عجیبی داره،‌ خیلی از کلمه هایی که استفاده میکنه رو نمی فهمم. حالم از بوی گند عطر تندی که به خودش زده به هم میخوره. دهنش بوی سیگار میده و نگاهش خیلی هیزه! همیشه توی هواپیما حس عجیبی داشتم. سرعت، ارتفاع، بوی صندلی ها و صدای هواکش بالای سر، سکوت عجیبی که گاهی با صدای دنگ دنگ فراخوانی میهماندار شکسته میشه! به بیرون خیره موندم، صورت مرد توی آینه توی شیشه پیداست. خیلی عوض شده! تمام اتفاقای این چند سال سوار بر ابرها از جلوی چشمم رد میشه. 

راننده های تاکسی لندن اغلب آسیایی هستند، زیاد حرف میزنند و توی تاکسیشون بوی تندی میاد. به چشم های راننده نگاه میکنم،‌فکر میکنه دارم به حرفای بی سر و تهش گوش میدم. تنها سرمه ای که به پلکش کشیده برام جذابه ... صدای بارونی که روی ماشین میکوبه رو دوست دارم. زنی با بارونی مشکی و کت و دامن فرم داره توی پیاده رو می دوه ... راننده سیگار برگ بی کیفیتی رو تعارف میکنه ... اگر برداری 5 پوند به کرایه اضافه میشه ... فقط نگاهش میکنم تا دستش به جای اول برگرده. ناراحت شده! مهمه ؟!! 

مرد چاق اسپانیایی با اون موهای روغن زده و لبخند خنده دارش داره سعی میکنه رابطه دوستانه برقرار کنه. از آدمای چاق بیزارم،‌نمیشه بهشون اعتماد کرد! صورت بی حالت و خشک من کم کم امید اون رو خشک میکنه. یک دفعه قیافه جدی به خودش میگیره و هیکل گنده اش رو به زور روی صندلی راحت لابی هتل به جلو میکشونه و میگه " به نظر شما ما میتونیم این همکاری رو به صورت سازنده و منطقی و البته دوستانه، ادامه بدیم؟ یا من و شریکم باید دنبال راه حل جدیدی برای حل مشکلات به ظاهر سختمون که فکر نکنم برای شما زیاد سخت باشه بگردیم؟!!" ... از تلاش مرگ آورش برای مرتب کردن کلمه ها خندم میگیره! نیشخندی میزنم و میگم : " بله! میتونیم." لبخندی خنده دار میزنه و به عمق نرم صندلی برمیگرده و زیر چشمی به من نگاه خوشایندی میندازه ... 

مادر بزرگم همیشه یه چهارقد سپید سر میکرد و من رو توی آغوش مهربونش آروم میکرد. آرامشی که هر چی پیش میرم و بزرگ میشم ازش فرسنگ ها دورتر میشم. هنوز هم یاد پاییزهای خونه عمه خانم با اون درختای بلند و صدای گرم پیرزن سپید رویی که گاهی تمام دنیای ما رو بایه تیکه لواشک شاد میکرد بغض به گلوم میاره. میبینی ؟ دیگه تو هم داره قیافت جدی و سنگی میشه ... نمیخوای بخندی؟ 


 
جمعه 2 مهر 1389
سنگ صبور نمناک


رفتی توی چشمای درشت و قهوه ای اون چیکار؟ این همون چشماییه که همیشه دل منو تکون میده، جای مرد توی آیینه اونجا نیست،‌جای تو توی همون آیینه ی زنگار گرفته خونه ی قدیمیه که هرچی میسابیدیش بازم کدر تر میشد. جای تو انحنای نازک این چشمای ناز و شفاف نیست. 


دخترک با شور و هیجان داستان جدید دوستیش با یه پسر جدید رو آب و تاب میداد. لبخند نمادین صورتم رو با هزار تمنا و فشار تازه نگه داشتم که نکنه از بی تابیم بویی ببره. به بوی طراوت موهاش که باد برام پیش کش میآورد مست بودم. آروم پا به پاش قدم می زدم و تصویری از شخصیت تازه رقیب مرغوبم رو ته ذهن افسرده و چروکیدم حکاکی میکردم و سعی میکردم تخمین بزنم چند ماه دوام میاره. 


سنگ ها زیر پاهامون همدیگر رو در آغوش می فشردن. شاخه درختها با نوای دل انگیز باد نفس در نفس می رقصیدن. برگهای تازه رها شده شادان پی هم میدویدن. ما با فاصله یه گوسفند احمق،‌ نفهم، سنگ دل و متحجر فربه از هم راه میرفتیم ... 


- من سردمه، میشه بریم توی ماشین؟


کاش همه جمله ها به این سادگی و نرمی بود،‌ نه تیغی داشت که قلبت رو پاره کنه،‌ نه اسم دیگری که سنگینی حضورش نفست رو بگیره.


توی سکوت دیوانه کننده ماشین منتظری من چی بگم؟ بگم خیلی خوبه که باز یکی رو پیدا کردی،‌با این اوصاف این دیگه دلت رو نمیشکنه! پسر بدی به نظر نمیاد ولی تو مراقب باش که ساده نبازی، ... نمی خوام بگم! ولی گفتم ... حداقل این طوری باز هم پیشم میای که حرف بزنی.


کاش دنیا به لطافت روح تو بود،‌ کاش یه لحظه تنها من بودم و تو. کاش خنده هات برای من بود،‌ کاش من،‌ من نبودم،‌ کاش میشد قطره اشکی که از گونه پایین میاد از لبخند نمادین هم بگذره. کاش تو، تو نبودی. یه بار هم میگفتی بیام تا در باره من حرف بزنیم! کاش من انقدر ... میفهمی چی میگم ... 


------------


پ.ن. در دین مبین فاصله مطمانه زن و مرد به اندازه یک گوسفند فربه تعیین شده است. 




 
پنجشنبه 15 مرداد 1388
رویا

بیا، دستت رو بده به من، انقدر از من دور نشو، تو که میبینی کسی پیشم نیست. بیا، برای یه بارم که شده به جای اون که دراز به دراز روی تخت دو نفرت که نصفش همیشه خالیه لم بدی و من رو بپایی از پشت اون آیینه سنگین چسبیده به سقف خودت رو پرت کن پایین، ایینه رو بشکن، بیا پیش من. این پایین بهتره! 

مست از بی خوابی به انگشتام اجازه میدم هر قدر دلشون میخواد روی پوست نازک لباس سپید و آبی تخت خواب رو نوازش کنند؛ برای خودشون برن به اوج خیال و توهم سیاه سپید و دودآلود و بد بو. عجیبه که لباسای کثیف و چرک و خسته از خیسی تن من اذیتم نمی کنن و غر نمیزنن. به سادگی افتادن دسته کلید از دست آویزون از تخت میشه به سبکی و بی وزنی خواب خوش آمد گفت و دیگه نگران کثافت کاری کفش روی تخت نبود. 

کاش کسی بود که با اعصاب خوردی و بد و بیراه دست نوشته های بی شماره رو از کف اتاق جمع کنه، لکه ننگ خود نویس شکسته رو از روی دست نخوردگی سنگ سپید پاک کنه و در رو محکم پشت سرش ببنده. 



 
شنبه 3 مرداد 1388
پوزش

به خودم خیره شدم، تنها چیز آشنایی که در انعکاس مقعری که توی شیشه ی عینک آفتابی بزرگ و وسیع دختری که رو به روم نشسته دیده میشه. به اندازه ی تمام این بیست و چند سال عمرم غریب و به اندازه ی تمام تنهایی هام نزدیک و غیر و قابل فرار ...

با آهنگ لوس و مغرورانه ای می پرسه :‌ اینجا بهت خوش میگذره ؟ 

- حقیقت رو می خوای بشنوی یا اون چیزی که باید بگم یا اون چیزی که انتظار داری بگم ؟ 

با لبخندی لوس بالا تنه اش رو جلو میکشه و دستش رو جلو میاره : تو چرا همیشه انقدر عجیب غریب حرف میزنی؟ شد یه بار، فقط یه بار، خیلی ساده جواب بدی؟ خوشت میاد آدم رو به چالش بکشونیاا ؟

- پیچیده و نامفهوم حرف زدن که برای خانوما عادیه! این جوری کمکت میکنم بتونی از حرفام به جای هزار تا مفهوم ده هزار تا مفهوم در بیاری و هر جوری می خوای تعبیر کنی و لذذذت ببری ! 

با حالتی لوس و دلخور شده به پشتی صندلی حصیری تکیه میده و دست به سینه میشینه و یه طرف دیگه رو نگاه میکنه، این حرکت بین المللی نشان دهنده مقدمه چینی برای یه اعصاب خورد کنی از پیش تعیین شده است ....

باد گرم موهای مشکی بلندش رو به پرواز در میاره، پوست اشرافی و آفتاب سوختش از انعکاس نور شادمانی که از آب منعکس میشه برق میزنه. بوی چمن تازه کوتاه شده تمام حجم مبهم و نا مفهوم این به ظاهر رابطه ی بی مغز رو پر می کنه. رابطه ای که منطق بودنش رو نمیشه درک کرد و نابودنش هم به شیرینیه شوکرانه .

از بعد از اینکه از  کسی که تمام زندگیم رو به ناکجا آباد پرت کرد جدا شدم، دیگه نتونستم با هیچ دختری راحت و حتی عادی باشم. نمیدونم چرا همشون یه جورایی شبیه به هم هستن. حتی مدل حرفاشون. 

دخترای بیچاره گناهی ندارن، شاید محکوم شدن که در حماقت نافرجام هم نوع خودشون بسوزن. آخر همه ی تلاش ها و دلسوزی ها و محبت هاشون هم عذر خواهی منه و اینکه دیگه نمی تونم، من چیزی نیستم که اونا انتظار دارن باشم ، من دیگه آدم عادی و رمانتیکی نیستم ... 

خیلی وقتا حالم از خودم به هم میخوره و این تنها تفاهمی هست که باهاشون دارم ... 

میدونی ! خیلی هاشون واقعا ایده آل بودن ! ولی ... 

خیلی بده آدم 2n سالگی عاشق بشه، 2n+5 سالگی همه چیزش رو رها کنه و تا سالها بعدش نتونه خودش رو پیدا کنه حتی در اعماق ذهن پر تلاطم دریای خاطرات یک دختر بچه ی بیست و سه ساله، که از کودکی اش تنها چشم هاش رو نگه داشته.



 
جمعه 26 تیر 1388
گیج


چشمات رو باز میکنی، سرت هنوز گیج میره. نمیدونی از غلظت قهوه ایه که خوردی یا از سنگینی هوای کافه ای که همه دارن توش سیگار میکشن و هیچ روزنه ای برای ورود هوای تازه توش وجود نداره. وسایلت رو بر میداری و در حالی که تمام تلاشت رو برای رو پا نگه داشتنت میکنی به سمت صندوق میری. 

اینجا همه عادت کردند هر چند روز یک بار حجم سیاه پوش تنهایی رو روی تنها میز این کافه که فقط یک صندلی داره و در کنج ترین جا استتار شده رو برای چند ساعت تحمل کنند و بگذارن ده بیست صفحه متن بنویسه، ده بیستا سیگار بکشه، و ده بیست هزار تومن قهوه اسپرسو بخوره. 

تنهایی مزخرف ترین و دردناک ترین نعمتیه که خداوند به کسانی که تنها در تنهایی ذهنشون خلاق میشه هدیه میده ! 

توی آیینه ی مات و خاک گرفته نگاه میکنم، اونجا مرد غریبه ای هست که هنوز به چشمان من نگاه میکنه و لبخند میزنه ...  


 
چهارشنبه 5 دی 1386
عشقی ...

بعضی وقتا میخوای خودت باشی. خودت رو دوست داری٬ کلی با خودت حال میکنی. گاهی هم میخوای خودت نباشی. دلت از ته دل میخواد که یکی دیگه باشه ... هر کسی جز خودت. اون وقته که میری توی یه قالب دیگه و میشی یکی دیگه و ... اون وقته که اونی که توی آینه واستاده برات میشه غریبه ...

توی این شیش هفت ماه هیچی تغییر نکرد ... انگار همین دیروز بود . یه دفه دیگه دلم نخواست بنویسم. همین چند دقیقه پیش بود.... یه دفعه دلم خواست بنویسم ... دنیا عشقیه دیگه ... عشقیه ٬ یعنی هر کی هر کاری بخواد میکنه ... عشق یعنی هر کاری خواستی بکن بعد هم برو ... مگه نه ؟ ...

ببینمت ! با اون وقتا فقط یه ته ریش فرق کردی ... این چیه دهنت ؟ به به سیگارم که میکشی ... اگه قول بدی ترکش کنی برات یه شیشه شور هدیه میخرم که دنیای شیشه ایت رو پاک کنی ... خوش به حالت. کاشکی دنیای ما هم با یه شیشه شور پاک میشد. فیس فیس ... به همین راحتی ...

 


 
پنجشنبه 3 خرداد 1386
شهر زیبای امید و بودن

 


الهه ، باور کن این قشنگ ترین و تاثیرگذارترین شعریه که تا حالا گفتی . زلزله ای بود که ساختار ذهنم رو ریخت به هم . بی نهایت زیباست ...........

(( همه چیز دست خداست و فقط اون میدونه چیکار کنه ...
تو میتونی موفق بشی
باور کن
من بهت قول میدم
میدونی چطور !
خوب اولین راه و کار که شاید به نظر سخت ترینش باشه
عوض کردن نحوه فکرت در مورد مشکلته
حالااگر دوست داری فکرت رو تغییر بدی تا موفق بشی
من بهت کمک میکنم و انرژی مثبت برای رسیدن به امید داشتن و بودن میدم
میدونم عادت کردی
مهم نقص عضو ادم ها نیست
مهم اینه که تو مغزت و فکرت سالمه.......
میدونی تو برای این مشکلاتی که همیشه ذهنت رو مثل خوره ازار میده و میداده
به قول خودت
خودت رو عادت دادی و توی این عادت حس کردی عاشق هستی
و قلبت رنجیده
ولی اگر کمک کنی و فکرت رو تغییر بدی
میتونی دوباره چیزهایی رو بهش میگی عادت تغییر بدی
و حتی طعم عشق واقعی رو بچشی
فکر کن ......
و هر وقت دلت گرفت و حس کردی دوست داری با کسی صحبت کنی
با من میتونی حرف بزنی
شاید نتونم باری از دوشت بردارم
اما شنونده خوبی برای درد دلت خواهم بود
در ضمن تو اهل هنری و میدونی اگر رنگی رو تغییر بدی
سایه روشن اون هم تغییر میکنه
فقط باید کمی رنگها رو تغییر داد به همین سادگی .........
برو امیدوارم روز خوبی در پیش داشته باشی
امیدوارم خیلی بهتر و پر روحیه تر بشی
شاد باشی و همیشه سلامت و خندان ))


 
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1386
در آغوش باد

نیگاش کن ترو خدا .... باز مبهوت واستاده داره منو نیگا میکنه .... خوب شد نه ؟ .... اینجوری هم میتونم کل هیکل بی ریختت رو ببینم ٬ هم خونه بزرگتر شد. .... تو هم از اون توالت اومدی بیرون ... چرا آقاهه این جوری برخورد کرد ؟ ..... یه جوری انگار دیوونم ... مگه چیه ؟ گیریم یکی بخواد ۸ متر و نیم دیوار سالن خونش رو آیینه کنه .... بهش میگن دیوونه ؟ ... ولی خیلی باحال شداااا .... جون میده واسه تمرین تآتر ... به قول دوستم خیلی سالن کم دراز بود حالا دراز ترم شد ...

ته سالن میشینم جای همیشگیم روی سنگای سفید و بی روح .... کنار پنجره ٬‌رو به کوه ... صدای نفسام رو میشنوم .... حتی صدای خوردن نور خورشید به کف سالن ... همه چیز سکون داره ... حتی هوای گندیده و سنگینی که اگه مجبور نبود بره توی ریه هات ازجاش تکون نمیخورد. پرده ای روی پنجره ها نیست.... انگار نشستی وسط آسمون .... این حالت نفسم رو تنگ میکنه ... با باز شدن پنجره کلی چیز هجوم میاره تو .... صدای خیابون ٬ پرنده ها ٬‌مردم ٬ باد ... یه باد گنده خودشو میندازه از پنجره تو ... انگار منتظر بود .... چشمام رو میبندم ... میذارم خوب صورتم رو لمس کنه .... توی موهام میپیچه و اونا رو از روی شونه هام بلند میکنه ... با یه نفس عمیق تا ته ریه هام میره و انگار قلبم رو تازه میکنه ... هوای بهار ..... بی اراده سرم به عقب میره .... چند قدم میرم عقب تر و دستام رو باز میکنم و باد رو در آغوش میگیرم ... لباسم رو در میارم تا باد همه تنم رو بپوشونه ....

توی عشق و حال خودم بودم که یه صدا از پشت سر به خودم آورد .... « چیکار داری میکنی !!!! » انقدر تو هوای خودم بودم که نفهمیدم دوستم اومده تو .... « این چه اوضاعیه !!!‌ ٬ چرا لخت شدی !!! » .... آخه داشت باد میومد ٬ خیلی حال داشت .... «‌ فکر کردی تایتانیک شدی !!! ٬ سرما میخوریا .... بیا ببین چی برات آوردم ........ »

اون داشت با شور و شوق حرف میزد و من هنوز گوشم به باد بود و روحم به تازگی بهار .... آروم باد رو بوسیدم و لباسام رو پوشیدم .....

پ.ن - این قسمت از خونه ما مشرف نداره ... میشه راحت هر کاری بخوای بکنی ....

 پ.ن ۲ - پنجره خونه ما از سقف تا زمینه .. انقدر کوچیک نیست ...


 
جمعه 14 اردیبهشت 1386
نرگس

 

زیبا ترین نوشته چیزیه که از قلب کسی بیرون میاد و وقتی زیبا تر میشه که اون طرف یه عزیز باشه . میتونم به جرات بگم چیزی که تونست بعد از چندین روز شاید هم چندین ماه لبخندی از قلبم به لبم بیاره این نظر بود که نرگس عزیز برام نوشت. مخصوصا جمله آخرش . عاشق این نوشته ام ....

{{ بی نهایت خسته ام، انگار کوهی روی من نشسته است. دلم می خواست زودتر برایت می نوشتم اما خستگی نمی گذاشت.
دو شب پیش داستان «سه سه» را می خواندم، پسر ۵ ساله ای که یک بار تصمیم گرفت خودکشی کند،‌ و نکرد تنها برای پیرمردی که به جای پدرش دوستش داشت. نمی دانم چرا بعد خواندن کتاب اشک هایم سرازیر شدند، شاید برای مرگ پیرمرد و زنده ماندن سه سه...
گاهی آدم ها نمی خواهند ادامه بدهند، ترجیح می دهند بمیرند. می فهمم. گاهی این تصمیم به زخمی می انجامد و ادامه باید داد. می دانی درد تصویر خوبی است،‌ یادم می ماند زنده ام و رنچ می کشم. تو خواسته بودی چیزهایی را تغییر دهی. تغییر هم رنج دارد، رنجی بسی بزرگتر از زخمی که بر دستت است. تمام تن آدم زخم برمی دارد، روح آدم، زنگارها تکه تکه کنده می شوند، جای‌شان خشک می‌شود و چیزی شاید مرهم می‌شود که نگندند، چیزی مثل امید به دیگرگون شدن... گاهی هم زخم‌ها می‌گندند، و تو آن‌ها را درمان باید کردن... تو می‌توانی حتا اگر لامپ آینه توالت خاموش‌ شود، می‌مانی... بنویس چیزی میان این واژه‌ها بوی زندگی می‌دهد... }}

نرگس عزیز نمیدونی با این نوشتت چیکار کردی ! کاشکی آلمان نبودی و میدیدمت !

 


 
چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386
بال پروازم را شکستند ...

 

خوب ... چی شد ؟ ... هیچی ٬ فقط چند تا بخیه ٬ دو هفته بیمارستان ٬ یه پرونده مسخره ٬ بی حسی جالب کف دست ٬ سوزش وحشتناک جای بخیه که قراره چند وقت دیگه بکشن ... همه چی خراب شد .

حماقت پسر همسایه که همیشه از پنجره توی اتاقم رو دید میزنه ٬ رابین هود بازی باباش ٬ پوسیده بودن در که زود شکست ٬ آشنایی همسایه با کمک های اولیه ٬ ... ٬ .... ٬ .... همه دنیا انگار دست به دست هم نمیذارن من راحت بشم . آدم های احمق ...

امروز صبح از بیمارستان آزاد شدم ... به اولین کسی که گفتم نرگس بود ... مثل خودمه ٬ سختی زیاد کشیده ... میگن نباید تنها باشم ٬ انگار خودم میخوام تنها باشم ... یکی از دوستام اومده پیشم ... هنوز سرگیجه دارم و ضعف. همش خوابم میاد. . . خودم هم نمیدونم چرا مینویسم ؟ سیمین میگه خود نماییه ولی من نمیخوام خود نمایی کنم ! میگه اگه واقعا میخواستی این کار رو بکنی چرا جار زدی ؟ چرا اینجا نوشتی ؟ ... نمیدونم ... هرچی بود برای خود نمایی نبود .

باز هم من رو کشوندن قاطی خودشون توی لجن زار ... چی میشد بذارین برم ؟ ... مگه من چقدر تحمل دارم ؟

دکتر میگه خودت رو پیدا کن ... :)) برو بابا ... من خودم رو توی آیینه هم نمیشناسم ... خودت رو پیدا کن ... :| ...

باز هم سلام آیینه کثیف و خاکی ... اون کیه توی تو ؟ آدم جدید آوردی ؟ ... آها یادم نبود ٬ قبلیه رو کشتم ... این رو هم ...

چرا بارون نمیاد ؟‌!!!  .....

 پ.ن.           وقتی توی بد ترین حالت عمرت داری از سرگیجه و حالت تهوع و کلافگی میمیری٬ یه صدایی هم توی گوشت مثل صدای موج نوسانی داره میپیچه ٬‌همه چیز داره محو میشه ٬ اون وقت یه صدای بلند تکونت میده ٬‌فکر میکنی این هم از عوارضشه. بر میگردی سمت در و یه هیکل میبینی که واستاده داره با تعجب نیگات میکنه . عزراییله ؟ پس چرا انقدر زشته ؟ عزراییل هم مگه پیژامه و زیر پوش میپوشه ؟ ... و قبل از اینکه بفهمی این عزراییل همسایه روبروییته ٬ به جای اینکه کار مفیدی بکنه میزنه زیر گوشت که جمع جمیع احوالت کامل بشه. بعد هم برای اینکه خونت بند بیاد ساعدت رو میزاره زیر زانوش و ۲۰۰ کیلو عظمت رو میندازه روش. اون موقع هستش که نه به خاطر خون ریزی بلکه به خاطر درد بیهوش میشی. بعد هم بهت میگن که باید ازش ممنون باشی. هنوز هم از ریختش که فکر میکنه بزرگترین قهرمان دنیاست حالم به هم میخوره. عوضی . اگه ۵ دقیقه دیر تر رسیده بود الان داشتم با بابام تو جهنم یه قل دو قل بازی میکردیم . حیف شد .. .

 


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 33283


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
مرد تنها ، فقط با تصور یه تصویر توی آیینه ذهنش داره زندگی میکنه. محیط کاملا قهوه ای. مخاطب مرد توی آینه که هیچ وقت حرف نمیزنه. زندگی مرد توی آینه به یه لامپ توالت بستگی داره. خاموش بشه میمیره ....
شناسنامه کامل من...